غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
640
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
پشت دروازه كوركه و ناقوس نهاده و آويخته و چند كس منتظر ايستاده تا پادشاه كى قدم بر تخت نهد و قرب سيصد هزار آدمى بهنگام روشنائى روز بر درگاه جمع گشتند و و دو هزار مغنى و مطرب حاضر آمده برپاى ايستادند و دو هزار نفر از لشگريان تا چخ و دورباش و ژوبين و حربه و خشت پولاد و تبرزين و نيزه و شمشير و گرز بدست گرفته مستعد خدمت شدند و بر اطراف و جوانب فضاى كرباس خانها و صفها و ستونها در غايت عظمت ساختهاند و فرش مجموع از سنك تراشيده بود القصه چون آفتاب طلوع نمود جماعتى كه بر بالاى كوشك انتظار پادشاه ميكشيدند كوركه و دهل و دمامه و سنج و نى و ناقوس فروكوفتند و آن سه دروازه را گشاده مردم بسرعتى تمام باندرون رفتند زيرا كه در وقت ديدن پادشاه رسم ختائيان دويدن باشد و چون ايلچيان از آن دروازها درآمدند فضائى وسيع ديدند دلگشاتر از فضاى اول و كوشكى در غايت عظمت مشاهده كردند و همان ساعت تختى آورده نهادند و آن سرير مثلث بود در اطلس زرد ختائى گرفته و در آن سيمرغ و اژدر و ديگر صورنقش نمود و بر بالاى آن تخت كرسى از زر منصوب بود و از چپ و راست ختائيان صف كشيده ايستادند اول امراء تومان و بعد از آن هزاره و صده به ترتيب و هريك از آنجماعت تختهء در دست داشتند به طول يك گز شرعى و بعرض موازى چهار يكى و چشم بر آن تخته دوخته به طرف ديگر نمىنگريستند و در عقب امرا افزون از مرتبهء تخمين و و قياس جيبهپوشان و نيزهداران كه بعضى شمشيرهاى برهنه در دست داشتند صف زده در غايت استوا بايستادند و مجموع چنان خاموش بودند كه گوئيا نفس نميزدند و بعد از ساعتى پادشاه از حرم بيرون آمد و نردبانى از نقره مشتمل بر پنج پايه بر تخت نهادند تا پادشاه بالا رفته بران صندلى نشست ميانه بالا محاسنش نه بزرك و نه خرد و مقدار دويست سيصد موى از ميان محاسنش چنان دراز كه بر كنار او سه چهار حلقه زده بود و از چپ و راست تخت دو دختر قمر پيكر بايستادند موى مشكبوى بر ميان سر گره زده و عارض و گردن مكشوف و گشاده و مرواريدهاى آبدار بزرك در گوش كاغذ و قلم در دست منتظر آنكه پادشاه هرچه گويد قلمى كنند و چون در حرم رود بعرض رسانند و اگر حكمى تغيير بايد كرد آن خط را بيرون فرستند تا ديوانيان بر آن موجب عمل نمايند القصه بعد از نشستن پادشاه بر تخت امرا ايلچيان را با بنديان بيكبار پيش بردند و پادشاه نخست يرغوى بنديان و مجرمان پرسيد و ايشان هفتصد كس بودند بعضى دوشاخه بر گردن و برخى بر تخته طولانى مقيد سرهاى ايشان از سوراخهاى تخته بيرون آمده و هركس را نفرى موكل بود مويش بر دست گرفته مترصد آنكه پادشاه چه حكم كند دايمنك خان طايفهء از ايشان را بزندان فرستاده زمرهء را حكم قتل فرمود و در جميع ممالك ختاى هيچ حاكم و داروغه مرخص بكشتن كسى نيست و هرآفريدهء كه گناهى كند آن را بر تختهپارهء نوشته ار كردنش آويزند و حد گناهش را نيز قلمى كنند كه در كيش كافرى چه بود و بزنجير دوشاخه بسته ؟ ؟ ؟ خان باليق فرستند و اگر فى المثل از مكان مجرم تا پاى تخت يك ساله راه باشد در هيچ